
circle of hope
Hamid Basiri
همراه مسیر شفا و بزرگ جامعه
زندگینامه حرفهای
حمید از کودکی شیفته آسمان شب بود. در تهران، ساعتها روی پشتبام خانه دراز میکشید و به ستارهها خیره میشد تا خواب آرام آرام او را دربر بگیرد. غرش هواپیماهایی که به فرودگاه نزدیک خانه رفتوآمد میکردند، مزاحم او نبود؛ برعکس، برایش نوعی موسیقی بود، ضربآهنگی آشنا که خیال او را به حرکت درمیآورد.
در هفدهسالگی، مسحور پای تلویزیون نشست و فرود نخستین آپولو بر ماه را تماشا کرد. برای او این فقط یک لحظه تاریخی نبود؛ پنجرهای بود به جهانی که آرزو داشت بخشی از آن باشد. گرچه مسیر مستقیم به ستارهها دور به نظر میرسید، نزدیکترین راهی را که میشناخت انتخاب کرد: مهندسی مکانیک در دانشگاه تهران.
پس از پایان کارشناسی ارشد، رویای خود را در خارج از کشور دنبال کرد. در تولوز فرانسه، دکترای آیرودینامیک گرفت. چند سال بعد، دکترای دوم خود را در مکانیک پرواز از دانشگاه کیوشو در ژاپن دریافت کرد. مسیر او، چه دانشگاهی و چه شخصی، او را از آن پشتبام تهران دور کرده بود، اما به آسمانی که همیشه دوست داشت نزدیکتر.
حمید به ایران بازگشت و خود را وقف تدریس و پژوهش در مهندسی هوافضا کرد. به نظر میرسید آرزوی کودکیاش، همان شوقی که زیر ستارهها در او شکل گرفته بود، تحقق یافته است. اما زندگی، همانطور که اغلب رخ میدهد، مسیرش را عوض کرد. در چهارراهی آرام و شخصی، از همه آنچه ساخته بود فاصله گرفت و پا به ناشناخته گذاشت. مسیر تازهای انتخاب کرد و به کانادا مهاجرت کرد تا چیزی کمتر ملموس اما ضروریتر را جستوجو کند.
دستاوردهای حرفهای که روزی هویت او را تعریف میکردند، کمکم رنگ باختند. احساس میکرد بیلنگر است؛ جدا از هدف و هویت. این دوره سردرگمی طولانی شد، اما عمیقترین نقطه عطف با از دست دادن همسر عزیزش فرا رسید. او در همه معناها همراهش بود؛ مهربان، استوار و همیشه در کنارش. نبود او سکوتی پدید آورد که شبیه هیچ چیز دیگر نبود. این فقط سوگ نبود؛ تنهایی بود.
بیش از پنج سال از جهان کناره گرفت. سکوت چشمانداز او شد و تنهایی تنها همراه ثابتش. اما آهسته، از راه تأمل، تسلیم و کار آرام جستوجوی درونی، حمید راه بازگشت را پیدا کرد؛ نه بازگشت به آنچه از دست داده بود، بلکه به چیزی تازه. رو به خودشناسی آورد و در این مسیر نوعی آرامش عمیقتر یافت.
اکنون در سالهای پختهتر زندگی، حمید دیگر در پی رسیدن به ستارهها نیست؛ او در هماهنگی با خویشتن زندگی میکند. آسمان هنوز او را فرا میخواند، اما دیگر مقصدی برای رسیدن نیست؛ آیینهای است از گستردگی و آرامش وجود خودش.
نقش او در جامعه امروز: در روشنای نرم سالهای پختگی، حمید خود را در خدمت مسیر شفای دیگران قرار میدهد. او نه پیشاپیش به عنوان رهبر، بلکه در کنار دیگران به عنوان همراه راه میرود؛ همسفری که هم زیبایی و هم اندوه مسیر انسانی را شناخته است.
حمید به عنوان بزرگ جامعه، فضایی از اعتماد، صبر و شنیدن عمیق میآفریند. او مسیر منحصربهفرد هر فرد را محترم میشمارد و او را تشویق میکند دوباره با خرد و نیرویی که از پیش در دلش زنده است ارتباط بگیرد. به جای ارائه پاسخ، حضور میدهد. به جای جهت دادن، نوری را بازتاب میدهد که هر جان از پیش با خود دارد. حمید با فروتنی و عشق، کنار کسانی قدم میزند که میخواهند راه بازگشت به خانه را پیدا کنند؛ خانهای به نام خویشتن.